دوران بی بازگشت..

دلم واسه روزای بچگی تنگ شده.. واسه شیطنت بازی ها... واسه شر بودن هااا... واسه بچگی کردن هاااا... واسه خاطرات.. واسه کسایی که توی بچه گیم بودن و الان نیستن.. خیلی وقته که نیستن. دلم واسه همه ی خاطراتی که الان با مرور کردنشون اشک به چشمام می یاد تنگ شده. واسه مدرسه.. واسه نادیا.. واسه گروه لیانشامپو.. واسه اوشین. واسه آتاری و تلویزیون کوچیک قرمزمون که دعا می کردیم ظهرای جمعه بابا خونه نباشه و بتونیم کارتون تماشا کنیم. بابا جونم هیچ وقت روزای جمعه نمی ذاشت تلویزیون و کارتون ببینیم. یادش بخیر با کمربند می خوابونتدمون. یاااااااااااادش بخیر. الان وقتی مرور می کنم دیووونه وار دلم می خواد برگردم همون دوران. یاد هیئت های ماه رمضونمون بخیر.. یاد فوتبالای سال ٩۴ بخیر تو حیاط خونمون با تمام دختر و پسر خاله هام.. یاد مسافرتهای شمالمون و ساختن مجسمه های شنی مون بخیر... یاد دوستای مدرسه ام بخیر. یاد معلمای خوب و مهربونم بخیر.

واااااااااای خدایا کاش می شد برگرده اون دوران . کاش بزرگ نمی شدیم. کاش با همون غم و غصه های بچگیمون می موندیم. کاش همه اونایی که الان نیستن تا همیشه باهامون می موندن.. کاش هیچوقت تموم نمی شدیم..

همیشه حسرت بچه گیمو می خورم. خیلی ی ی ی ی ی خووووش بودیم. کاش بر می گشت...

کاش مثل زمان بچگی ، تنها غصه ام شکستن نوک مداد رنگی هایم بود..!!!

/ 5 نظر / 17 بازدید

سلام. خیلی وبلاگ خوبی داری. اگه دوست داشتی منو با اسم پسری از جنس خورشید لینک کن. وبگو که من با چه اسمی تورو بلینکم.[ماچ][بغل]

امير شكوهي

سلام....از كلوب به وبلاگ شما رسيدم...قشنگه...خوندمش...البته رشته من ادبيات نيست...اما جذاب بود...پيروز باشي.