لی لی لی ی ی ی ی

۵ آذرماه ١٣٨٩--- عروسی علی داداش... الهیییی آخر اینم داماد شد.. خدا رو شکر ... زهرا محشره... خیلی ماهه... ایشالله تا آخر عمر با هم خوشبخت باشن. خوش گذشت ولی خیلی خیلی خسته شدم.. شب حنابندون اومدم خونه و تا صبح کار کردم. تیزر دانشگاه رو زدم. تا ساعت ١١ بعد از ظهر. عصری دوباره نشستم سرش تا فردا صبحش. صبح عروسی داشتم از خستگی می مردم. ولی باز کار کردم. رفتم یه ذره خرید و دیگه آرایشگاه و .... شب عروسی خیلی خوش گذشت. خیلی ی ی ی مهمون داشتن.. ولی خدا رو شکر همه چی به خوبی برگزار شد.زهرا و علی محشر شده بودنننن. خیلی ناز شده بودن. جفتشون... الهییی یی ی ی . شب عروسی با پرویز و فهیمه اومدیم خونه. و دوباره تا صبح کار کردم.. شدیدا خسته بودم ولی باید کار رو تموم می کردم. هیچ راه برگشتی نداشت. تا صبح کار رو تموم کردم و ساعت ١٢ بود بردم تهرون و واسه دکتر پیک کردم. اومدم خونه، پرویز خونه مون بود. حاضر شدیم و ناهار نخورده رفتیم قزوین واسه پاتختی. وای سیمین آرایشمون کرد و رفتیم آتلیه و با زهره عکس انداختیم. رفتیم پاتختی. تو پاتختی از خستگی شدید حالم بد شدو از حال رفتم. دیگه آب قند و بند و بساط و ... . کلی خجالت کشیدم. ولی خب چی کار کنم... چشمام وا نمی شد از بی خوابی. رفتم و خوابیدم/ خیلی حال داد. ساعت ١:٣٠ راه افتادیم به طرف خونه و ساعت ٣:٣٠ بود خونه بودیم. واااااااای بازم کار...

علی داماد شد. آخر شب وقتی عروس خداحافظی کرد. همه گریه کردن. همه خانواده ما گریه کردن. وقتی داداشی علی رو بغل کرد انقده گریه کرد که نگو. فیلمبرداره هم با گریه ما گریه می کرد... بیچاره خودشم مونده بود از این همه احساسات... خوب بود و خوش گذشت.

خدایا مرسی واسه این همه مهربونیت و واسه این همه لطفت.

پ. ن .  اما تو ..... نبودی....

/ 2 نظر / 11 بازدید
پیام

چقد رومانتیک. واقعا مهربونی.