یکی دو تا یا دو تا یکی؟؟...!!!

روز جمعه بیست شهریور ١٣۶٠...

۵ - ۶ کیلو سبزی گرفته که پاک کنه.. همسرش خونه نیست رفته مشهد. فقط مامانش هست که ازش مراقبت کنه. سبزی رو با بدبختی و سختی پاک می کنه و مامانش سبزی ها رو می شوره و سرخ می کنه و بسته بندی می کنه. مهربون تر از مامانش ندیده. توی این چند روز حسابی زحمت دخترش رو کشیده. خدا خیرش بده.

یه لحظه حس می کنه که احساس بدی داره. روش نمی شه به مامانش بگه. مطلب رو با خواهر شوهر وسطش در میون می زاره. پیشنهاد می کنه بره بیمارستان و خودش رو به دکتر نشون بده. با خواهر شوهر می رن بیمارستان لقمان. دکتر بعد از معاینه می گه باید سریع بخوابی واسه عمل.. از اون بیمارستان بدش می یومد. به بیمارستان قاتل مشهوره. می ترسه بر می گرده خونه و بعد از یه ذره استراحت بعداز ظهر با مامانش به بیمارستان فرح می رن. اول بعدازمعاینه سریعا به اورژانس برده می شه واسه به دنیا آوردن نی نی . چه حسی و چه دردی. بهش آمپول می زنن. مامانش میره خونه تا مراقب بچه های دیگه باشه. خودش می مونه و یه دنیا استرس.

نی نی رو که طبیعی به دنیا می یاره. بعد از اولی یه دفعه دکتر ماما می گه که دوقلو هستن. هیچکس تا اون روز نمی دونست که نی نی، دوقلو هست. واااای پرستارا از اشتیاق زیاد بعد از ۵ دقیقه قلو دوم رو هم بیرون می یارن. مادر با شوق به دو نوزاد سفید و دوست داشتنی نگاه می کنه. وااااای چه کوچیکن..

نوزاد ها فوق العاده کوچیکن. دکترا امید ندارن که زنده بمونن. سریعا تحت مراقبت های ویژه قرار می گیرند و داخل دستگاه گذاشته می شن. وزن می کنن. یکی ٧۵٠ گرم و دیگری ٩٠٠ گرم. الهیییی. قدشون یک وجب و ۴ انگشت باز و دیگری دو  وجب.

انقده کوچیکن هیچکس نمی تونه بهشون دست بزنه. پدر بچه ها فرداش می یاد بیمارستان. می بینه جای یه نی نی دو تا رو بهش نشون می دن. انقده ذوق می کنه که نگو. آخه عاااااشق دوقلوهه... بعد از سی روز اون که وزن و قدش بزرگتر بود رو می یارن خونه و بعد از ۴٠ روز اون ریز تره رو. اسم گامبوهه و دومی می شه زهره و اسم اولی و ریزتره می شه زینب....

هر سال روز تولد مامان این رو واسمون تعریف می کنه و با اشتیاق زیاد گوش می دم. بابام خیلی دوسمون داشت. یادمه بهترین لباسای بچگی رو واسمون می خرید. هر دو ماه یک بار می رفتیم خیابان بهار و کلی لباس خوشگل و یه جور واسمون می خرید. زندگی می کرد وقتی یه جور لباس می پوشیدیم. یادش بخیر.... روحش شاد...

عاشق روزای تولدم هستم. امسال تکرار نمی شه و بزرگتر و بزرگتر می شیم ولی همیشه یاد روزای خوش بچگیمون هستیم. خدایا کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و مشکلات بزرگا رو نداشتیم.

صبح از خواب که بیدار شدم دو تا اس ام اس داشتم. فکر کردم تویی. ولی نبودی.. یکی همراه اول و اون یکی بانک اقتصاد نوین. بازم به مرام اونااا...خنده

مهربون و حامد جز اولین افراد مهمی برام بودن که این روز مهم رو بهم تبریک گفتن. ازشون ممنونم که توی این همه مشکلات زندگی منو یادشون بوده. مرسی ی ی ی ی

پ.ن. ١- امسال دیگه داری واسم سنگ تموم می زاری... (شرمنده شدی؟؟!!)

پ. ن. ٢- همیشه به یادتم....

 

/ 13 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی

تولدت مبارک

Taher

تولدت مبارک

هستی

الهیییییییییییییییییییی وای تولدت مبارک سرتق بزرگ شدی یه سال....یه کم حرف گوش کن تر شو.... به خصوص به حرفهای من و پروِژه هام : دی

ساناز

خوب تولدت مبارک! من که نمی دونستم که! تازه شم ژز دو قلویی نده ها .خودم یه دونشو دارم[خنده] ولی جدی جدی تولدت مبارک عزیزم(تولد جفت تون مبارک)[گل]

مهربووون

تولد هر دوتايي‌تون مبارك [گل][گل][گل] مطلبتون خيلي باحال بود يعني ملودرام بود هم حالم رو گرفت و هم لذت بردم. خدايي اشك تو چشام جمع شد [ناراحت] اگه ترشي نخورين و يه كمم تمرين كنين ممكنه نويسنده بشين. خدا پدرتون رو رحمت كنه كه همچين مهربونايي رو به يادگار گذاشته و مادرتون رو سلامتي و طول عمر بده كه هر سال براي نوه و نتيجه‌ها اين داستان رو تعريف كنه در مورد پروژه‌هاي هستي هم زياد جدي نگير حرفش رو. كل اگر طبيب بودي ...

hawai77

tavalod alie age ba ye tavalod 2 nafar motevaled beshan kheili aliie agye ye nafar mesle man to in sen dobare motevaled beshe keili keili alie ma se ta kheili aliiiiim tvaladamon mobarak ma 3 taro koja mibarid?!!!!

ندا

تولدت مباااارک! خیلی قشنگ بود![لبخند]

نهال

خیلی دوست داشتنی بود. کاش می شد دوباره متولد بشیم .

حسین

قربونت برم که چقدر با احساسی تولد تون مبارک

حسین

قربونت برم که چقدر با احساسی تولد تون مبارک