بازم یه تولد دیگه و یه روز مخصوص دیگه... اما باز بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شدن... پریروز تو آینه نگاه کردم و تعداد موهای سفیدم رو نگاه کردم.. بیشتر از پارسال و روزهای قبل به چشمم رسید. زدم زیر گریه... کاش دلم سفید می شد جای موهام... دیگه غصه اش رو نمی خورم.. مهم نیست. روزی می رسه که همه ی موهای سیاه و براقم تبدیل به موهای سفید و یکدست سفید میشه... نباید غصه اش رو خورد باید غصه ی لحظه هایی رو خورد که می شد شاد بود و با غم خرابش کردم.. میشد ازش استفاده کردو بی اعتنا از کنارشون گذشتم.. نمی دونم چرا ولی حس می کنم کم وقت دارم. دارم شدیدا وقت رو تلف می کنم.. نمی دونم باید چی کار کنم. ولی یه چیز رو می دونم و اون اینکه باید از لحظه لحظه های زندگیم استفاده کنم.. چون ن ن ن ن ن دیگه بر نمی گردن.. هیچ وقت... حتی واسه یه ثانیه...
دلم واسه روزای بچگی تنگ شده.. واسه شیطنت بازی ها... واسه شر بودن هااا... واسه بچگی کردن هاااا... واسه خاطرات.. واسه کسایی که توی بچه گیم بودن و الان نیستن.. خیلی وقته که نیستن. دلم واسه همه ی خاطراتی که الان با مرور کردنشون اشک به چشمام می یاد تنگ شده. واسه مدرسه.. واسه نادیا.. واسه گروه لیانشامپو.. واسه اوشین. واسه آتاری و تلویزیون کوچیک قرمزمون که دعا می کردیم ظهرای جمعه بابا خونه نباشه و بتونیم کارتون تماشا کنیم. بابا جونم هیچ وقت روزای جمعه نمی ذاشت تلویزیون و کارتون ببینیم. یادش بخیر با کمربند می خوابونتدمون. یاااااااااااادش بخیر. الان وقتی مرور می کنم دیووونه وار دلم می خواد برگردم همون دوران. یاد هیئت های ماه رمضونمون بخیر.. یاد فوتبالای سال ٩۴ بخیر تو حیاط خونمون با تمام دختر و پسر خاله هام.. یاد مسافرتهای شمالمون و ساختن مجسمه های شنی مون بخیر... یاد دوستای مدرسه ام بخیر. یاد معلمای خوب و مهربونم بخیر.
واااااااااای خدایا کاش می شد برگرده اون دوران . کاش بزرگ نمی شدیم. کاش با همون غم و غصه های بچگیمون می موندیم. کاش همه اونایی که الان نیستن تا همیشه باهامون می موندن.. کاش هیچوقت تموم نمی شدیم..
همیشه حسرت بچه گیمو می خورم. خیلی ی ی ی ی ی خووووش بودیم. کاش بر می گشت...
کاش مثل زمان بچگی ، تنها غصه ام شکستن نوک مداد رنگی هایم بود..!!!
۵ آذرماه ١٣٨٩--- عروسی علی داداش... الهیییی آخر اینم داماد شد.. خدا رو شکر ... زهرا محشره... خیلی ماهه... ایشالله تا آخر عمر با هم خوشبخت باشن. خوش گذشت ولی خیلی خیلی خسته شدم.. شب حنابندون اومدم خونه و تا صبح کار کردم. تیزر دانشگاه رو زدم. تا ساعت ١١ بعد از ظهر. عصری دوباره نشستم سرش تا فردا صبحش. صبح عروسی داشتم از خستگی می مردم. ولی باز کار کردم. رفتم یه ذره خرید و دیگه آرایشگاه و .... شب عروسی خیلی خوش گذشت. خیلی ی ی ی مهمون داشتن.. ولی خدا رو شکر همه چی به خوبی برگزار شد.زهرا و علی محشر شده بودنننن. خیلی ناز شده بودن. جفتشون... الهییی یی ی ی . شب عروسی با پرویز و فهیمه اومدیم خونه. و دوباره تا صبح کار کردم.. شدیدا خسته بودم ولی باید کار رو تموم می کردم. هیچ راه برگشتی نداشت. تا صبح کار رو تموم کردم و ساعت ١٢ بود بردم تهرون و واسه دکتر پیک کردم. اومدم خونه، پرویز خونه مون بود. حاضر شدیم و ناهار نخورده رفتیم قزوین واسه پاتختی. وای سیمین آرایشمون کرد و رفتیم آتلیه و با زهره عکس انداختیم. رفتیم پاتختی. تو پاتختی از خستگی شدید حالم بد شدو از حال رفتم. دیگه آب قند و بند و بساط و ... . کلی خجالت کشیدم. ولی خب چی کار کنم... چشمام وا نمی شد از بی خوابی. رفتم و خوابیدم/ خیلی حال داد. ساعت ١:٣٠ راه افتادیم به طرف خونه و ساعت ٣:٣٠ بود خونه بودیم. واااااااای بازم کار...
علی داماد شد. آخر شب وقتی عروس خداحافظی کرد. همه گریه کردن. همه خانواده ما گریه کردن. وقتی داداشی علی رو بغل کرد انقده گریه کرد که نگو. فیلمبرداره هم با گریه ما گریه می کرد... بیچاره خودشم مونده بود از این همه احساسات... خوب بود و خوش گذشت.
خدایا مرسی واسه این همه مهربونیت و واسه این همه لطفت.
پ. ن . اما تو ..... نبودی....
روز جمعه بیست شهریور ١٣۶٠...
۵ - ۶ کیلو سبزی گرفته که پاک کنه.. همسرش خونه نیست رفته مشهد. فقط مامانش هست که ازش مراقبت کنه. سبزی رو با بدبختی و سختی پاک می کنه و مامانش سبزی ها رو می شوره و سرخ می کنه و بسته بندی می کنه. مهربون تر از مامانش ندیده. توی این چند روز حسابی زحمت دخترش رو کشیده. خدا خیرش بده.
یه لحظه حس می کنه که احساس بدی داره. روش نمی شه به مامانش بگه. مطلب رو با خواهر شوهر وسطش در میون می زاره. پیشنهاد می کنه بره بیمارستان و خودش رو به دکتر نشون بده. با خواهر شوهر می رن بیمارستان لقمان. دکتر بعد از معاینه می گه باید سریع بخوابی واسه عمل.. از اون بیمارستان بدش می یومد. به بیمارستان قاتل مشهوره. می ترسه بر می گرده خونه و بعد از یه ذره استراحت بعداز ظهر با مامانش به بیمارستان فرح می رن. اول بعدازمعاینه سریعا به اورژانس برده می شه واسه به دنیا آوردن نی نی . چه حسی و چه دردی. بهش آمپول می زنن. مامانش میره خونه تا مراقب بچه های دیگه باشه. خودش می مونه و یه دنیا استرس.
نی نی رو که طبیعی به دنیا می یاره. بعد از اولی یه دفعه دکتر ماما می گه که دوقلو هستن. هیچکس تا اون روز نمی دونست که نی نی، دوقلو هست. واااای پرستارا از اشتیاق زیاد بعد از ۵ دقیقه قلو دوم رو هم بیرون می یارن. مادر با شوق به دو نوزاد سفید و دوست داشتنی نگاه می کنه. وااااای چه کوچیکن..
نوزاد ها فوق العاده کوچیکن. دکترا امید ندارن که زنده بمونن. سریعا تحت مراقبت های ویژه قرار می گیرند و داخل دستگاه گذاشته می شن. وزن می کنن. یکی ٧۵٠ گرم و دیگری ٩٠٠ گرم. الهیییی. قدشون یک وجب و ۴ انگشت باز و دیگری دو وجب.
انقده کوچیکن هیچکس نمی تونه بهشون دست بزنه. پدر بچه ها فرداش می یاد بیمارستان. می بینه جای یه نی نی دو تا رو بهش نشون می دن. انقده ذوق می کنه که نگو. آخه عاااااشق دوقلوهه... بعد از سی روز اون که وزن و قدش بزرگتر بود رو می یارن خونه و بعد از ۴٠ روز اون ریز تره رو. اسم گامبوهه و دومی می شه زهره و اسم اولی و ریزتره می شه زینب....
هر سال روز تولد مامان این رو واسمون تعریف می کنه و با اشتیاق زیاد گوش می دم. بابام خیلی دوسمون داشت. یادمه بهترین لباسای بچگی رو واسمون می خرید. هر دو ماه یک بار می رفتیم خیابان بهار و کلی لباس خوشگل و یه جور واسمون می خرید. زندگی می کرد وقتی یه جور لباس می پوشیدیم. یادش بخیر.... روحش شاد...
عاشق روزای تولدم هستم. امسال تکرار نمی شه و بزرگتر و بزرگتر می شیم ولی همیشه یاد روزای خوش بچگیمون هستیم. خدایا کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و مشکلات بزرگا رو نداشتیم.
صبح از خواب که بیدار شدم دو تا اس ام اس داشتم. فکر کردم تویی. ولی نبودی.. یکی همراه اول و اون یکی بانک اقتصاد نوین. بازم به مرام اونااا...
مهربون و حامد جز اولین افراد مهمی برام بودن که این روز مهم رو بهم تبریک گفتن. ازشون ممنونم که توی این همه مشکلات زندگی منو یادشون بوده. مرسی ی ی ی ی
پ.ن. ١- امسال دیگه داری واسم سنگ تموم می زاری... (شرمنده شدی؟؟!!)
پ. ن. ٢- همیشه به یادتم....
نظرات ()